تبلیغات
سدف - سایت دانشجویان دانشگاه فیض الاسلام - مطالب مطلب ادبی و طنز
مدیریت سایت سدف ورود شما را خیرمقدم عرض می نماید. سایت سدف ، سایت دانشجویان دانشگاه فیض الاسلام می باشد که به صورت دانشجویی اداره می شود. هدف از ایجاد این سایت برقراری ارتباط ساده تر بین دانشجویان و مسئولان محترم دانشگاه، بیان انتقادات و پیشنهادات، درج خاطرات جالب، تهیه جزوات کمیاب برای دانشجویان، درج مقالات علمی، فعالیت انجمن های علمی و کلیه امور فرهنگی مرتبط با دانشجویان می باشد. عضویت در این سایت برای عموم دانشجویان دانشگاه فیض الاسلام آزاد می باشد. جهت عضویت در این سایت و اخذ کلمه عبور می توانید به مدیریت سایت - خانم جمالی - مراجعه نمائید و یا اینکه در قسمت نظرات، نام و نام خانوادگی و شماره تماس خود را بصورت خصوصی درج نمائید. ما را در این راه یاری نمائید. با تشکر

کارمند تازه وارد

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با

کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید."

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی

تو با کی داری حرف می زنی ؟"

کارمند تازه وارد گفت: "نه"

صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق"

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی،

بیچاره."

مدیر اجرایی گفت: "نه"

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390    | نام دانشجو: خانم عموشاهی    | طبقه بندی: مطلب ادبی و طنز،     | نظرات()

شعر طنز – مدیریت از نگاه عمو مصطفی

 ” طنز سروده های عمو مصطفی ” متعلق به آقای مصطفی مشایخی که اتفاقا اراکی الاصل هم هست ، شعر زیبای طنزی درباره مدیریت سروده اند که آنرا به شما ادیب دوستان!!! تقدیم می کنم.

نوشته شده در تاریخ جمعه 21 مرداد 1390    | نام دانشجو: خانم عموشاهی    | طبقه بندی: مطلب ادبی و طنز،     | نظرات()

آقای بابو به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود

مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه

سه پاکت نامه دربسته که شماره های ۱ و ۲ و ۳ روی آنها نوشته

شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی

توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره

باز کن.»چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه میزان

فروش شرکت کاهش یافت و آقای بابو  بد جوری به درد سر افتاده

بود. در ناامیدی کامل، آقای بابو  به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ

گاوصندوق رفت و نامه شماره ۱ را باز کرد. کاغذی در پاکت بود

که روی آن نوشته شده بود:


«همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بینداز

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 مرداد 1390    | نام دانشجو: خانم عموشاهی    | طبقه بندی: مطلب ادبی و طنز،     | نظرات()

انشای مـــــن

به نام خدا

نام:نادر                                               ۲۳/۱/۱۳۷۷كلاس:دوم دبستان

موزوانشا:عزدواج!   

  هروقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

 تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

 حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند. 

 در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

 از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

 در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است!

 اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

 من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.  

 مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند.

 همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

 دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود... خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!  

 اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

 قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

 البته زندان آدم را مرد می كند.عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! 

این بود انشای من
برگرفته شده از وبلاگ sede-iut.blogfa.com

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 مرداد 1390    | نام دانشجو: خانم عموشاهی    | طبقه بندی: مطلب ادبی و طنز،     | نظرات()

یک پاک کن به من بده...

نمیدانم گاهی پیش آمده که از ته دل آرزو کنی تا پاک کنی داشتی جادوای و عجیب تا تمام خطاها و گناهان و تمام آنچه که امروز به خاطر دل مشغولی و لرزش دیروز باعث پریشان خاطری ات می شود را پاک کنی.

یک پاک کن مرغوب که با پاک کردن غلط ها و اشتباهات حتی جای آنها را هم باقی نگذارد...

گاه به خاطر خطاها و ندانم کاری های گذشته ام،خودم را سخت سرزنش می کنم و در سکوت تلخم در گذشته سیر میکنم و تمام اشتباهاتم را مو به مو مرور می کنم.تا ببینم منشا خطایم را در کجا می یابم.که گاه جز ضعف ایمان برایش استدلال وجز غفلت مبدا ای برایش نمی جویم.

اینجاست که می فهمم راه را اشتباه آمده ام،راهی که با غفلت شروع شود ،هیهات به پایانش!حتی تصورش هم آزار دهنده است که پایانش تا چه ناکجا آبادی پیش می رود.

باید دوباره شروع کنم،باید برگردم..!





و دوباره درمی مانم که سیاهی راهی را که تا کنون آمده ام راچه کنم،سیاهی که خطی شده بر صفحه روزگار زندگیم،سیاهی ای که رسوایی ام را فریاد می زند،سیاهی ای که نشان از یک سردرگمی و اشتباه دارد.وباز به فکر پاک کن می روم که باید از نو شروع کنم و باید مصمم این خط سیاه ناپاک را پاک کنم.

و امروز حس میکنم این پاک کن خیالی برایم قابل لمس شده،شاید هدیه ای از سوی آسمان..

دلم نمی خواهد رایگان از دستش دهم،می خواهم تا ذره ی آخرش از آن استفاده کنم،چرا که دیگر مشخص نیست از این هدیه ها برایم پست شود.در آخر هم باید وجودم را مصمم یک خانه تکانی کنم تا روح لطیفم از تمام پس مانده ها و ذره های کثیف پاک کن ،پاک شود.

خدایا این رمضان را بهترین پاک کن ،نا پاکی های عمرم قرار بده.

برگرفته از وبلاگsedeh-ui.blogfa.com 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 مرداد 1390    | نام دانشجو: خانم عموشاهی    | طبقه بندی: مطلب ادبی و طنز،     | نظرات()